على محمدى خراسانى
97
شرح كفاية الأصول (ويرايش جديد) (فارسى)
فرع بر ورود هستند و معالواسطه مقدورند ، و همانطور كه خروج ، مستقيماً مقدور نيست - بلكه بهواسطهء ورود ، مقدور است . بقاء نيز مستقيماً مقدور نيست و بهواسطهء ورود مقدور است . آنگاه اگر مقدور معالواسطه بودن ، كافى است براى نهى و تحريم ، بايد در هر دو كافى باشد و اگر كافى نيست بايد در هيچكدام كافى نباشد . و از آنجاكه شما بقاء را مطلقاً ( قبل از ورود يا پس از دخول در ملك غير ) حرام مىدانيد ، « 1 » پس بايد خروج را هم مطلقاً حرام بدانيد ، پس چرا خروج را حرام نمىدانيد ولى بقاء را حرام مىدانيد ؟ هر جوابى را كه در بقاء داريد ما هم در خروج مىدهيم . از نظر حكم به حرمت و مبغوضيّت و حكم به مطلوبيّت ترك ، ميان بقاء و خروج فرقى نيست ؛ « 2 » به بيانى كه گذشت . و هر دو حرام مىباشند ، هر دو مفسده و عقاب دارند ولى فرقشان در اين است كه بقاء در ارض غصبى ، مفسدهاش شديدتر و بيشتر است ، زيرا چهبسا ساعتها و روزها در آنجا بماند و به همان نسبت كه تصرّف بيشتر مىشود عقاب بيشتر باشد . ولى خروج از ارض غصبى مفسده و كيفرش كمتر است زيرا مثلًا تنها نيم ساعت مرتكب غصب شده تا به زمين مباح رسيده است و اگر كسى وارد ارض غصبى شد و مردّد شد كه حرام كمتر ( خروج ) را مرتكب شود يا حرام بيشتر ( بقاء ) را عقل هر عاقلى او را ارشاد به اقلّالمحذورين مىنمايد و مىگويد : آن را كه محذور و قبحش كمتر است انتخاب كن و افسد را به وسيلهء فاسد دفع كن ، نه اينكه فاسد و آنكه قبحش كمتر است ، حَسَن ، مطلوب و مصلحتدار شود ؛ خير كماكان مفسده و عقاب دارد و معذلك چارهاى جز انجامش نداريم تا به مفسدهء بزرگتر دچار نشويم . در نتيجه هم بقاء و هم خروج هر دو حراماند و موجب عقوبت هستند و وجهى براى سخن شيخ - كه خروج را مأمورٌ به و مطلوب مىدانست و لاغير - وجود ندارد . نقد تشبيه شيخ : مرحوم شيخ در ضمن وجه دوم ، قضيهء تصرّف خروجى را به شرب خمرى كه نجاتبخش از هلاكت باشد تشبيه كرد و فرمود : همانطور كه شربخمر با اين صفت ( مُنجى از هلاكت بودن ) هميشه واجب است و هيچگاه حرام نيست ، همچنين خروجى هم كه موجب رفع ظلم و تخلّص از حرام باشد هميشه واجب است و در هيچ حال و وقتى حرام نيست . مرحوم آخوند مىفرمايد : از جواب نقضىِ ما روشن شد كه اين تشبيه نيز ناتمام است زيرا اگر انسان ، ناخواسته و لا بسوءالاختيار مبتلا به مهلكه و بليّهاى شود كه شربخمر ، او را از هلاكت نجات مىدهد در اين صورت چون ناخواسته بوده اين شرب خمر ، قبيح و مغبوض نيست و در سايهء چنين اضطرارى نهى و ملاك نهى مىرود و از طرفى شرب خمر فعلًا مقدمهء منحصرهء واجبِ مهمتر ( نجات نفس محترمه از هلاكت ) است و فقط واجب و مأمورٌ به است و لاغير . ولى اگر انسان عمداً و بسوءالاختيار القاء نفس در تهلكه و ايقاع نفس در مهلكه نمود و خود را گرفتار كرد و در دوران امر ميان يكى از دو محذور بود ( يا هلاك شدن و يا شراب خوردن ) چنين شرب خمرى ولو مُنجى است و
--> ( 1 ) . و اين كاشف از اين است كه مقدور معالواسطه را كافى مىدانيد . ( 2 ) . و إن كان العقل يحكم بلزومه . . . .